من آشنایی ام که غـریبه من را نمیشناسد! من غـریبه ام که آشنا من را نمیشناسد! من آنم که هرکس یادگاری از درد بر دلم گذارد و رفتـــ ! من آنم که هرچه زجـرم دادند کینه شان را به دل نگرفتم ؛ من آنم که از دل مینویسم اما انگار کسی دل ندارد که حرفم را بدانـد! مگر نگفتنـد: آنچه از دل بر آیــد لاجـرم بر دل نشیند؟! من گمشده ای در غــربتـــ یادها هستم ! شاعــر نیستم اما شعــر میگویم، خواننــده نیستم اما میخوانم، مومــن نیستم اما خــدا را عبادت میکنم، نویسنــده نیستم اما مینویسم! من آنم که به هـر که محبتـــ کــردم از پشتـــ به من خنجــر زد! من آنم که سـینه اش غمها برای گفتن دارد! من آنم که در این دنیا بی ادعاستــــ ! من آنم که به سادگی فرامـــوش میشوم زودتـر از یک پلک زدن، آنچنان که فراموشم کردند! دنیای من با این همه گفتار سپیـدتـر از بـرفــــ استـــ چون اگر کسی را نداشته باشم خدا را دارم و اوستــــ یاره واقعیه من! من آنم که کسی حتی نزدیکانم مرا با این نام نمیشناسنــد! من آنم که ناشناس بودن را دوستــــ دارد! باز میخواهی بدانی کی هستم !؟ به راسـتی من کی هستم !؟ دلتنگی من... و امروزم - به نام خالق عشق...
X
تبلیغات
رایتل

به نام خالق عشق...

من مشامم پر زا خبرهای سرخیست / این روزها احساس می کنم دست هایم نورانیست

دلتنگی من... و امروزم

شعر هایم نه نیاز به قافیه دارد نه ردیف

شعر هایم طعم تلخ بی سامانی دارد و بس

شعر هایم آسان از ریتم خارج میشوند

وقتی دلم بی تابی میکند

آسان نبود دل به دریا زدن و از خود گذشتن

آسان نبود اینهمه دیوانگی کردن

آسان نبود روی تمام خاطرات گذشته خط بطلان کشیدن

آسان نبود در هجوم وحشی بی قراری غرق شدن

ولی گاه میشد

که تمام شعر هایم رنگ بی تابی می گرفت

و گاه رنگ التهاب سوزناک بی سامانیم

  

شعر های امروز من رنگ سرد آن تخته سیاه خالی را دارد  

که سیاه نبود  

پر بود از گچ  

سفید  

ساده  

منتظر  

بی ریا  

شعر هایم نه نیاز به رقص اهنگ ردیف دارد  

و نه نیاز به پر گشودن فعلاتن فعلاتن فعلاتن  

من هستم و یک عمر شعر  

من هستم و یک عمر نثر  

من هستم و بی قافیگی های بی ریتم  

شاکی و خسته  

شاید گاهی از خود رسته  

مثل این بیت شکسته  

موزون و ناموزون  

من شعر هایم نیاز به تجدید نگاه صاحب نظرانی ندارد که هیچ از من و از من نمیخوانند  

و از شعر تنها رقص موزون تن وازه ها را میبینند  

که ای وای چه این ادم ها هیز شده اند  

 

شاید رنگ دلتنگی من با همه دنیا فرق دارد

شاید امروز دلتنگ من زیاد بی تابی میکند

شاید باید هوایی بخورد

حوصله صبر سر رفته

میخواهم شاخه ای سبز به احساس کودکیم گره بزنم تا امروز کمی با هم به سراغ بادبادک بازی برویم

میخواهم کمی با خود آشتی کنم ُ با خود درون بی تاب خودم کمی سر سازگاری بگذارم

دستی بکشم به روی قهر دلم شاید پذیرفت و نگاهی کرد به چشمم و آرام به دنبالم آمد

میخواهم سر حرفی باز کنم به دو دست بی تابم که این اواخر کارش شده بازی با واژه و ساز نوشتن کوک کردن

میخواهم کمی با بی حوصلگیهای دلم شعر بخوانم ُ شعر باران شعر توپ های رنگا رنگ

شاید هم کمی با دست تکان دادن هایم مرد خسته ای را بخندانم

یا که شاید زبان درازی بکنم به یک کودک بیچاره و تنها که کمی شک بکند به عقل من

میخواهم امروز برای باور هایم یک دفتر نقاشی بخرم

عکس گرگ و کرکس و کفتار نکشم

میخواهم کمی نقش باران بزنم

روی قالی آن احساس و صفا

می خواهم کمی توپ بازی بکنم با دلم یک توپ او میزند من میخندم و میگویم گللللللل یک توپ من میزنم و میگویم وای گل نشد

میخواهم آرام سرکی بکشم به گلگی های سرم

کم کمک شعری بخوانم از دل ُُ سوتی بزنم آهی نکشم و کمی آرام شود 

چه قشنگ است که بشود مثل کودک بودن من و بزرگی بابا که روی جوی آب راه میرفتم بازهم راه بروم

دیگر نمیخواهم به نگاه پیرمردهای های کدر گوش کنم چه نگاهشان سرد است

میخواهم پشت دیوار دلم قایم باشک بازی کنم 

میخواهم ژست یک خانو م معلم بگیرم و به دو چشمم درس بدهم مهربانی را 

همه اینها برای دلتنگ نماندنم بود که گفتم

ولی باز دلم

آه و ناله سر میدهد چرا ؟

پس کجایی که بیایی برویم به کناری بنشینیم و دلمان را آزاد کنیم و 


خودمان نظاره کنیم بازی کودکانه دلمان را 

پس کجایی که بیایی و ببینی دسته گلی چیده دلم برای دو چشم تنهای تو و بس



باشد دل من بیا برویم

کسی خانه نیست که هم بازی امروز و دل تنگمان بشود

بیا برویم که کسی باز نخواهد کرد در خانه دلش را


بیا برویم تا که آفتاب هست راهی بجوییم و راهی بشویم  

[ 1391/07/03 ] [ 00:30 ] [ مانی عابدینی ] [ ]