من آشنایی ام که غـریبه من را نمیشناسد! من غـریبه ام که آشنا من را نمیشناسد! من آنم که هرکس یادگاری از درد بر دلم گذارد و رفتـــ ! من آنم که هرچه زجـرم دادند کینه شان را به دل نگرفتم ؛ من آنم که از دل مینویسم اما انگار کسی دل ندارد که حرفم را بدانـد! مگر نگفتنـد: آنچه از دل بر آیــد لاجـرم بر دل نشیند؟! من گمشده ای در غــربتـــ یادها هستم ! شاعــر نیستم اما شعــر میگویم، خواننــده نیستم اما میخوانم، مومــن نیستم اما خــدا را عبادت میکنم، نویسنــده نیستم اما مینویسم! من آنم که به هـر که محبتـــ کــردم از پشتـــ به من خنجــر زد! من آنم که سـینه اش غمها برای گفتن دارد! من آنم که در این دنیا بی ادعاستــــ ! من آنم که به سادگی فرامـــوش میشوم زودتـر از یک پلک زدن، آنچنان که فراموشم کردند! دنیای من با این همه گفتار سپیـدتـر از بـرفــــ استـــ چون اگر کسی را نداشته باشم خدا را دارم و اوستــــ یاره واقعیه من! من آنم که کسی حتی نزدیکانم مرا با این نام نمیشناسنــد! من آنم که ناشناس بودن را دوستــــ دارد! باز میخواهی بدانی کی هستم !؟ به راسـتی من کی هستم !؟ .. - به نام خالق عشق...
X
تبلیغات
رایتل

به نام خالق عشق...

من مشامم پر زا خبرهای سرخیست / این روزها احساس می کنم دست هایم نورانیست

..

وَ ناگهان 
مرگ می آید 
زندگیِ نکرده ات را 
مثل سیگاری بر لب
حلقه حلقه 
دود می کند 
وَ آب از آب ِ زندگی 
تکان نمی خورد ...
زمستان است و 
چشم کوچه از انتظارت ، سپید ...
پرنده ی مهاجرم !
بگو با کدام برف 
می نشینی
بر شاخسار تنهایی ام ؟!
دلواپس سرما نباش
اینجا از هیزم دل 
آتشی 
روشن 
کرده ام ....
خاموش کن 
چشم هایت را
برقِ چشم های تو که برود
شهر هم 
به خوابی آرام 
فرو می رود ...
هر شب
پشت پلک های من 
خوابت می برد...
وَ من اینگونه تا صبح
با رؤیای تو
بیدار می مانم ... 
بالشم را که می تکانم 
گرد و خاک گریه بلند می شود 
گوش بالش هم 
از شنیدن گریه های من پر است 
رها کرده اند مرا 
«همه» ای که 
هیچ کسم نبودند هرگز....
[ 1392/11/05 ] [ 11:29 ] [ مانی عابدینی ] [ 0 نظر ]