اسم دختر اسم پسر


design : imjava

به نام خالق عشق...

درمان سرطان با سایبرنایف درمان سرطان با سایبرنایف
بیمارستان فوق تخصصی سرطان بیکن در مالزی.درمان موثر تومورهای سرطانی
ماسک کوچک کننده بینی
ماسک چندکاره مخصوص بینی
پاک کننده، کوچک کننده و فرم دهنده
X
تبلیغات در بلاگ اسکای

1390/11/05

زن

درباره ی زنان و حقوق زنان:شاعر و نویسنده هر دو تلاش می کنند تا حقیقت زن را در یابند، اما تا به امروز رازهای پنهان قلب او را در نیافته اند، زیرا آن ها از ورای حجاب جنسیت به زن نگریسته اند و جز ظاهر او را ندیده اند؛ آن ها با ذره بین نفرت در جست و جوی زن بوده اند و در نتیجه جز ضعف و فرمانبرداری چیزی نیافته  

زندگی جزیره ای است با سنگ هایی از آرزوها و درختانی از رویاها و شکوفه هایی از وحشت و چشمه هایی از تشنگی و در وسط دریایی از عزلت و تنهایی قرار گرفته است


1390/09/16

باورم کن

اما باورم از عشق///عطر زرد گل یاس رو نمی خوام ..نمره ی بیست کلاسو نمی خوام..من فقط واسه چش تو جون می دم..عاشقای بی حواسو نمی خوام..من تو رو می خوام اونارو نمی خوام..نفسم تویی هوارو نمی خوامهمه مردم از خوشبختی حرف می زنند، اما کمتر کسی معنای آن رامی داند.....یک بطری که تا نیمه آب داشته باشد، از نظر یک فرد خوشبین نیمه پر است، اما از نظر یک فرد بدبین نیمه خالی به شمار می رود.....خود را بزرگ شمرد


1390/06/15

زندگی

ترا یکدم اگر تنها ببینم
تمام لذت دنیا ببینم

چه خواهد شد ترا ای آفت جان
به کام این دل شیدا ببینم

از آن، می با لب من آشنا شد
که تصویر تو در مینا ببینم

مراد من تویی از هر چه خواهم
اگر زشت و، اگر زیبا ببینم

چه با من کرد خواهد چشم مستت
نگاهم کن عزیزم، تا ببینم

چه هنگامی میان جمع خوبان
ترا با قامت رعنا ببینم؟

فنای من اگر شرط وصالست
همین حالا، همین حالا، ببینم

مرا تا نیمه جانی هست در تن
نمی دانم ترا ایا ببینم؟ 

مگر مهم است چقدر در جیبم دارم ؟


تنها همینقدر که دستهایم در جیبم احساس بی کسی نکنند کافیست


پرنده ِ مهاجر داریوش باشد یا دیوار سنگی ِ گوگوش


همینکه در گوشم بهانه ای برای نشنیدن دیگران است آرامم میکند


قدم میزنم بی منت چشم هایی که لباس هایم را تحویل میگیرند یا نه


آزادم ... آزاد ... نه در قامت یک پرنده ... که در اوج انسان بودن و درگیری هایش آزادم


خاطراتم برای دیروز و آینده نگری ها برای فردا ...


امروز را در امروز نفس بکش

اصلا روی همین خط عابر پیاده زندگی کن .

آنقدر درکش کن که مهم نباشد برای دیگران خنده داری یا نه

حفظ آبرو  

حفظ آبرو باشد برای هر کس که تاییدش را از چشم دیگران گدایی میکند ...

آسمانت را با هیچ کس قسمت نکن


حتی نگذار بادبادک حسابت کنند


بادبادک تنها همان قدر از آسمان سهم میبرد که نخش به او اجازه دهد


اما خود را با خیال در زمین نبودن آرام میکند


نگذار هیچ نخی به تو وصل باشد


نخ ها تنها لایق عروسک های خیمه شب بازی هست و بس


درد دارد روزی بفهمی تمام حرکاتی که از تو سر می زند بابت تفکریست


که اکثریت به ذهنت القا کرده است


اسارت به میله های دورت نیست ... به حصار های دور تفکرت هست


تو تا وقتی محدود میشودی که از درونت محدود شدنی باشی


این روز ها شب نمی شوند که دوباره روز شوند


این روز ها را صرف کن ... از هر لحظه اش زندگی بیرون بکش


آنقدر که جانی برایش نماند و شب شود


تمام دغدغه های فلسفی ات را چند دقیقه گل بگیر


حتی بگذر از سوال همیشگی که خدا وجود دارد یا نه  

تمام اعتقاداتت را چند لحظه کنار بگذر و ... زندگی کن


آزاد از هر اعتقادی ... که تو را محکوم به باید و نباید میکند


همان چند لحظه کافیست ... تا تنهاییت را بی ارزش نبینی


که درک کنی درد هایت به تو اصالت دارند


که اگر این نبودی و یک احمق بی سر و پا بودی درد هایت هم احمقانه بود


یاد بگیر درد هایت ارزش دارند ، زیرا از سر ِ خود بودن ِ تو شکل گرفته اند


بگذار دردی هم که میکشی شرافت داشته باشد


آنقدر به خودت برگرد که یادت بیاید هر انسانی با دیگری متفاوت است 
خودت را کشف کن ... مگر میشود تو شبیه دیگری باشی ؟


اصلا چرا به این دنیا آمدی ؟ یکی از تو که بود کافی نبود ؟

...

خودت را بی اجازه کشف کن ...


باید چیزی درون تو باشد که تمام ِ دیگران جز خودت نداشته باشند


چیزی که تنها تو داری ... ایمان داشته باش وجود دارد ...


اگر پیدایش نمیکنی گناه توست


شاید آنقدر از خودت دور شده ای و دست به تقلید زده ای که درونت را گم کرده ای 
خودت را کشف کن ... آلیس باش


درون تو سرزمین عجایبیست که نیاز به کشف دارد


اما تو همیشه درگیر ِ دنیای بیرونت هستی


همش میخواهی دیگران را کشف کنی ...


نیتشان را بفهمی ... اصلا بفهمی خوبند یا بد


خودت را ول میکنی به امان ِ خدا ...


آلیس سرزمین عجایب خودت باش ...


خودت را پیدا کن ... آنقدر خودِ جذابی درون هر انسان هست


که اگر کشفش کند آن را به هیچ حفظ آبرویی نمی فروشد


کی میخواهی باور کنی دنیا در بیرون تو تنها میگذرد


بی آنکه برایش مهم باشد تو هستی یا نه


و چه کودک یتیمی در درون تو هست ...


که تنهایش گذاشته ای و نخ هایت را به دست تایید 
که تنهایش گذاشته ای و نخ هایت را به دست تایید گر اجتماع داده ای


هر چه اکثریت بگوید را میپذیری


هر چه اعتقادت بگوید را باور میکنی


هر چه به خوردت دهند را ، میخوری


کودکی درون تو ، به خیمه شب باز بودنت خیره شده


کی میرسد باور کنی تنها کسی که ارزش ِ خنداندن دارد کودک درون توست ....


خودت را زود تر از آن باور کن که دنیا مجبورت کند باور کنی ...


1390/03/14

هرم نفسهای ترو

هرم نفسها ترو رو تنم احساس می کنم

این روزا دوری ترو با خاطرات پر میکنم

هر روز بهونه می گیرم بی زارم از این روزگار

تقصیر تو نیست می دونم به عشق تو شدم دچار

وقتی که رفتی از پیشم روزو شبام شدن سیاه

چشمات و بستی رفتی من موندم تو حسرت نگاه

عکست تو قاب به یادگار شدن واسم از تو نشون

بغض صدام و می شکنم حالا بیا پیشم بمون

من شدم زندونی دل دلی که یاد من نبود

تقصیر تو نیست می دونم این روزگار ترو ربود

خسته خسته چشم به راه منتظر اومدت

نفس به آخر می رسه از دوری نبودنت

هرم نفسها ترو رو تنم احساس می کنم

این روزا دوری ترو با خاطرات پر میکنم

هر روز بهونه می گیرم بی زارم از این روزگار

تقصیر تو نیست می دونم به عشق تو شدم دچار


1389/04/11

آغاز

ؤبی گاهان

به غربت

به زمانی که خود در نرسیده بود-

چنین زاده شدم در بیشه ی جانوران و سنگ،

وقلبم

در خلا

تپیدن آغاز کرد.

گهواره ی تکرار را ترک گفتم

در سرزمینی بی پرنده و بی بهار.

نخستین سفرم باز آمدن بود از چشم اندازهای امید فرسای ماسه و خار،

بی آنکه با نخستین قدمهای نا آزموده ی نو پائیی خویش به راهی

دور رفته باشم.

نخستین سفرم باز آمدن بود.

دوردست امیدی نمی آموخت.

لرزان

برپاهای نو راه

رو در افق سوزان ایستادم.

دریافتم که بشارتی نیست

چرا که سرابی در میانه ب

دوردست امیدی نمی آموخت.

دانستم که بشارتی نیست:

این بی کرانه زندانی چنان عظیم بود

که روح

از شرم ناتوانی

در اشک پنهان می شد. 


1389/03/27

عشق

اگه از عشق می شه قصه نوشت... می شه از عشق تو گفت.. 

می شه با ستاره های چشم تو مغرب نو مشرق نو بر پا کرد 

می شه از گندومی های سر زلفت ی عالم شعر نوشت 

اگه از عشق می شه قصه نوشت... می شه از عشق تو گفت.. 


1388/07/03

بعضی ها..........

بعضی ها مثل این شعرند 

 

زورکی نخند عزیزم      می دونم اومدی بازی 

نمی خوام این آخرین       بازی زندگیم ببازی 

خودت و راحت کن و      فکر کن که جبران گذشتست 

از منم میگذره عمری     تو دلت چاله نسازی 

اومدی بشکنی بشکن     از من ساده چی مونده 

قبل تو هر کی بوده    تمام تارو پود سوزونده 

تو هم از یکی دیگه    سوختی میخوای تلافی باشه 

بیا این تو و دل و     باقی احساسی که مونده 

دل ما اونقده پارست     موندنش مرگ دوبارست 

آسمون سینه ما     خیلی وقته بی ستارست 

همینی گه باقی مونده    واسه دل خوشی تو بکن 

تیکه تیکه هامو بردن     آخرینشم تو بکن 

نمی خوام بگذره عمری     خستشی واسه فریبم 

یقتو نمیگیره هیچکس   آخه اینجا غریبم 

بزن و برو عزیزم      مثل هرکس که زدو برد 

تفلی این دل که همیشه  به گناه دیگرون مرد 


1388/06/16

معلم

معلم گفت:{الف}گفتم:"او"  

معلم گفت:{ب}گفتم :"بااو"  

معلم گفت:{پ}گفتم:"پیش او"  

معلم گفت:{ج}خواستم بگویم "جدایی"گفت: "نگو..................."

اهل عرفانم من
اهل عرفانم من ، کاروبارم بد نیست
برجکی ساخته ام در دل شهر
طبقاتش هفده
همه را پیش فروش بنمودم
پولهایم همه در بانک سوئیس
به امانت باقی است
اهل عرفانم من
سفره نان و پنیری پهن است
مُتلی ساخته ام در نوشهر
باغهایم پر گل
از صدور پسته
جیبهایم سرشار
اهل عرفانم من
دامهایم همه پروارو قشنگ
گاوها رنگ به رنگ
کشت و صنعت دارم
چند هکتار زمین
همه شالیزار است
دختران ِ زیبا
صبح تا شام در آن دشت وسیع
بوته های شالی، درزمین میکارند
اهل عرفانم من
همه در سیر و سفر
از ژاپن تا اتریش
تا فراسوی پکن
خانه کوچک خوبی دارم
دردل شهر پاریس
جایتان بس خالی است
اهل عرفانم من ، کاروبارم بد نیست
طبع شعری دارم
شعرها گفته ام از عرفانم
همه زیبا و قشنگ
همچو آن ویلایم
که بنا ساخته ام در چالوس
یاکه مانند سگم پشمالو
که بود فِرز و زرنگ
الغرض لقمه نانی باقی است
مردی هستم قانع
اهل عرفانم من ،کارو بارم بد نیست


1388/06/11

خورشید

تنهایی در دلم

             تنوره می کشید

  آنگاه که در کویر غم

    دست داشت

              تن لرزه های زمین            

چشم خورشید کور شد

ما وصل اعتماد

            یکدیگر شدیم

قدح قدح نور جمع کنید

      روزهای تاریکی در راه است

سکوت

همچون طبلی در گوش

                       جهنمیان

می کوفت که تو مجرمی

              گناه کار

لفافه بین ما

           دیواری  گشت

 از سنگ وچوب

           بی خوابی شب یلدای تهی دستان

و اظطراب امتحانِ روز زندگی      

 دلشوره مادران حنا بسته

      وبی مسئولیتی من خوش خیال   

   ای چهل بیات شده

ای زالو ی شادیهای من

  برو

در پشت آیینه های بی خبری

لنگ نمی زنم

1388/05/20

اما....

عشق خوب است اگر تو ارزشش را فهمیده باشی

عشق قشنگ است اگر تو آن را لمس کرده باشی

عشق ترانه است اگر تو آن راشنیده باشی

عشق شیرین است اگر تو آن را چشیده باشی

عشق ماندنی است اگر تو به معنایش پی برده باشی

عشق گل است اگر تو آن گل را داشته باشی

عشق شمع است اگر تو پروانه شده و دور آن گشته باشی

عشق دیدنی است اگر تو آن را دیده باشی

عشق آسمانی است اگر تو ستاره اش باشی

عشق رود است اگر تو آب آن رود باشی


 

 

 

 

 


1388/05/20

پرم از خودم

من اکنون احساس می کنم ٬

بر تل خاکستری از همه ی آتش ها و امید ها و خواستن هایم٬

تنها مانده ام.

و گرداگرد زمین خلوت را می نگرم.

و اعماق آسمان ساکت را می نگرم.

و خود را می نگرم.

و در این نگریستن های همه دردناک و همه تلخ٬

این سوال همواره در پیش نظرم پدیدار است٬

و هر لحظه صریح تر و کوبنده تر

که تو اینجا چه می کنی؟؟؟؟

امروز به خودم گفتم:

من احساس می کنم٬

که نشسته ام زمان را می نگرم که می گذرد.

همین و همین. 

 

پروردگارم٬ مهربان من٬

از دوزخ این بهشت٬رهایی ام بخش!

در اینجا هر درختی مرا قامت دشنامی است

و هر زمزمه ای بانگ عزایی

و هر چشم اندازی سکوت گنگ و بی حاصلی...

در هراس دم می زنم.

در بی قراری زندگی می کنم.

و بهشت تو برای من بیهودگی رنگینی است.

من در این بهشت٬

همچون تو در میان انبوه آفریده های رنگارنگت تنهایم.

"تو قلب بیگانه را می شناسی٬

که خود در سرزمین وجود بیگانه بوده ای"!

"کسی را برایم بیافرین که در او بیارامم"!

دردم٬ درد "بی کسی" بود.

www.bahar-20.com            قالب ، کد موزیک ، تصاویر زیباسازی وبلاگ ، فال      WWW.BAHAR-20.COM((دکتر علی شریعتی))www.bahar-20.com            قالب ، کد موزیک ، تصاویر زیباسازی وبلاگ ، فال      WWW.BAHAR-20.COM


1388/05/12

احساس....

چه احساس قشنگیه .. وقتی وجود عزیزی رو کنارت حس کنی

دستاشو تو دستت بگیری

باهاش قدم بزنی

صداش رو بشنوی

بودنش رو در کنارت لمس کنی

چه احساس نازنین و شیرینیه ..... روبه رو با کسی که دوسش داری بشینی

چشاش رو نگاه کنی ..

تا عمق وجودت از یه گرمای عجیب آب بشه !!

قلبت پر تپش بشه ... انگار داره از سینه کنده می شه !!

چه احساس عجیبیه ...

وقتی بخای با انگشتات صورتشو حس کنی

با موهاش بازی کنی

خدای من ... باور کردنی نیست ...

اونی که می خوای ... دوسش داری ...

کنارت باشه ... باهات باشه ... هم راهت ... هم پات باشه ...

باور کردنی نیست ...

نه ... باورم نمی شه تو کنارمی ... وجودتو حس می کنم ... ولی باورم نمی شه !!!

خدایا این حسو ازم نگیر 


1388/05/11

خسته ام خسته

چشم خورشید به نگاه زمین لبخند میزند 

 نسترن باغچه به بوسه ی عاشق نسیم بیدار میشود 

 زندگی تلاطم سراب گونه اش را از سر میگیرد 

 و من اینجا پشت شیشه های انتظار چشم بر افق دوخته ام 

 شاید طلوع نگاهت سرشار از بودنم کند 

 اما امروز هم خورشید بی تو لبخند زد  

جای نگاهت بر سینه پهن اسمان برفراز ان کاج سبز  

روی بال زخمی مرغ عشق باقیست  

و من های های گریه هایم را روی صفحه غروب گون دل میریزم  

تا سیراب از اشکهایم شود 

 شاید جوانه ی دیدارت شکوفه زند. 

 کاش هیچگاه صبح نمیدمید کاش همچنان در لحظه های 

 مبهم شب تار میان ناله های گل شب بو میان پنجه های 

 تیز مهتاب جان میدادم. 

 خسته ام خسته 

 از طلوع بی غروب انتظار.


1388/05/08

حرف دلم

قلم فهمید اندوه دلم را

 به کاغذ گفت آخر مشکلم را

ز بس بر حال زارم گریه کردند

 به دریا غرقه دیدم ساحلم را 

 

 

آن رویای دورم را شکستند

پرو بال عبورم را شکستند

به جرم عاشقی در کنج زندان

دل سنگ صبورم را شکستند 

 

 

بیکسی و ساحل تنهایئ ما را ببین
اشک و آه و این دل شیدایئ ما را ببین
چشم دوختیم هرشب و روز برافق آخر بکی
 نزد این نامردمان رسوایئ ما را ببین 

 

 

شب و روز با دل دیوانه ام تنها در این بیغوله هستم

چه سازم با دل ویرانه ام تنها در این بیغوله هستم

الا تقدیر من اینگونه باید تا قیامت هان بگو آخر بگو

بگریم با دل اقسانه ام تنها در این بیغوله هستم

 

 

 

به نام نامی عشق مینویسم چون غزل شعرو ترانه
به جام نامی عشق مینویسم چون غزل شعر و بهانه
که ای استاد اعظم من ز تو آموختم ، واژه واژه
به تنها حامی عشق مینویسم چون غزل شعر و فسانه  
 
 
 
کاش آوای جگر سوز مرا می دیدی
حسرت دیدن هر روز مرا می دیدی
منکه دیوانه شدم از برتو کنج قفس
کاش چشم تر هر روز مرا می دیدی



1388/05/06

ای کاش

ای کاش این‌جا بودی، نازنین
ای کاش، این‌جا بودی.نشسته‌بودی روی مبل و من کنارت، می‌شد دستمال، مال تو باشد و
اشک، مال من و صورت خیس.بله، ممکن بود، حتما جور دیگری هم می‌شد.

ای کاش این‌جا بودی، نازنین
ای کاش این‌جا بودی.توی ماشین من بودیم و
دنده را تو عوض می کردی
خودمان را یک جای دیگر پیدا می‌کردیم
در ساحلی ناشناخته.یا این‌که می‌شد
جایی که هستیم را تعمیر کنیم.

ای کاش این‌جا بودی، نازنین
ای کاش این‌جا بودی

 

گفته بودم که زندگی دوباره شوخیش گرفته ...

می بینی ؟

امروز ٬

۶ مرداد ...

 


1388/05/06

مداوا...

قاعدتاً این روزها باید خوشحال باشم از بازی روزگار ،

 

از قصه ی سرنوشت ..

از رسیدن به روزهایی که مدتها انتظارش را داشتم ....

اما نیستم...

نمیتوانم  باشم،

چیزی در من مرده...

«ندایی» خفه شده ،

راه نفسم تنگ شده...

دیگر منتظر معجزه ای نیستم 

 

دلت را خانه ی ما کن

مصفا کردنش با من

به ما درد خود افشا کن

مداوا کردنش با من


1388/05/06

سهم من

هر کسی سهم خودش را طلبید

سهم هرکس که رسید

داغتر از دل ما بود

ولی نوبت من که رسید

سهم من یخ زده بود

سهم من چیست مگر؟

یک پاسخ؛پاسخ یک حسرت

سهم من کوچک بود قد انگشتانم!

عمق آن وسعت داشت!

وسعتی تا ته دلتنگی ها!

شاید از وسعت آن بود

که بی پاسخ ماند!!!

 

کاش می دانستی

من سکوتم حرف است

حرف هایم حرف است

خنده هایم خنده هایم حرف است

کاش می دانستی

می توانم همه را پیش تو تفسیر کنم

کاش می دانستی

کاش می فهمیدی

کاش و صد کاش نمی ترسیدی

که مبادا دل من پیش دلت گیر کند

یا نگاهم تلی از عشق به دستان تو زنجیر کند

من کمی زودتر از خیلی دیر

مثل نور از شب چشم تو سفر خواهم کرد

تو نترس

سایه ها بوی مرا سوی مشام تو نخواهند آورد

کاش می دانستی

چه غریبانه به دنبال دلم خواهی گشت

در زمانی که برای غربتت سینه دلسوزی نیست

تازه خواهی فهمید

مثل من عاشق مغرور شب افروزی نیست.


1388/05/06

خالق عشق...

به نام خدا خالق انسان . به نام انسان خالق غم ها . به نام غم ها به وجود اورنده ی اشک ها . به نام اشک تسکین دهنده ی قلب ها . به نام قلب ها ایجاد گر عشق و به نام عشق زیباترین خطای انسان... 

 

 

من در آینه شکستم،

وقتی تو نامهربان بودی...

پنجره های آفتاب را بستم،

وقتی تو نامهربان بودی...

در گیسوانم تنهایی تنید و در انگشتانم

جوهر نام تو خشکید...

ریشه ی عشق داشت در آب راکد مانده میگندید

عشق را از ریشه اش جدا کردم

وقتی تو نامهربان بودی...

تشنگی، با ماهی همزاد است

غربت با من.

آن روز، که ایمان بود

که قلب مهربان خورشید

در دست های باز پنجره های سپید می تپید،

که لبخند من، در آینه می رقصید،

تو نامهربان بودی...

و امروز که عشق را در سبدی شکسته حراج میکنی،

جیب های من از آرزو تهی است!!!

عشق،

چه آهنگ دلپذیری بود

آن روزهای دور

وقتی تو

نامهربان بودی...


1388/05/06

باورت ندارم...

وقتی میگی از صداقت ، لحن حرفات چه عجیبه
گریه های بی بـهونه ت ، به گمونـم یه فریـبه
بازم اون حس غریبه که نشسته توی چشمات
منـو می بره به تردید ، نکنه دروغه حرفات
 

دیگه باورت ندارم
تو واسم یه برگ زردی
مثه نقاشی رو دیوار
حسرتی ، یه آهِ سردی   

 

دیگه باورت ندارم
عاشقِ بدون احساس
آخر خط نگاهت
یه فریب کهنه پیداس

 

دیگه باورت ندارم
نگو عاشقی دوباره
میدونم بود و نبودم
واسه تو فرقی نداره

 

دیگه باورت ندارم
بسه این قافیه بازی
از رو سادگی میگفتم
تو واسم ترانه سازی

 

نه دیگه  بسه ترانه
ساده میگم ، برو جونم
باورت برام محاله
به سلامت.من میمونم...