|
من اکنون احساس می کنم ٬ بر تل خاکستری از همه ی آتش ها و امید ها و خواستن هایم٬ تنها مانده ام. و گرداگرد زمین خلوت را می نگرم. و اعماق آسمان ساکت را می نگرم. و خود را می نگرم. و در این نگریستن های همه دردناک و همه تلخ٬ این سوال همواره در پیش نظرم پدیدار است٬ و هر لحظه صریح تر و کوبنده تر که تو اینجا چه می کنی؟؟؟؟ امروز به خودم گفتم: من احساس می کنم٬ که نشسته ام زمان را می نگرم که می گذرد. همین و همین. پروردگارم٬ مهربان من٬ از دوزخ این بهشت٬رهایی ام بخش! در اینجا هر درختی مرا قامت دشنامی است و هر زمزمه ای بانگ عزایی و هر چشم اندازی سکوت گنگ و بی حاصلی... در هراس دم می زنم. در بی قراری زندگی می کنم. و بهشت تو برای من بیهودگی رنگینی است. من در این بهشت٬ همچون تو در میان انبوه آفریده های رنگارنگت تنهایم. "تو قلب بیگانه را می شناسی٬ که خود در سرزمین وجود بیگانه بوده ای"! "کسی را برایم بیافرین که در او بیارامم"! دردم٬ درد "بی کسی" بود. ((دکتر علی شریعتی))
|